حكيم ابوالقاسم فردوسى

104

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كرده‌ام ، پس بازگوى ، و گرنه با ستم ِ بىبهانه بر من ، درد سر خويش را افزون مساز و بدان كه ستم را بايد بهانه و اندازه‌اى بُوَد ، اما بر من چه بهانه‌اى دارى ، كه مردى آهنگرم و زيانى از من به كسى نرسيده است اما پيوسته از شاه به من ستم مىشود . تو اگر شاهى يا اژدها پيكر ، به هر رو بايد داورى كنى . اگر تو شاه هفت كشورى چرا همهء رنج و سختى آن بايد براى ما باشد و مغز فرزند من چرا بايد خوراك ماران تو باشد ؟ ضحاك به گفتار او گوش فرا داد و در شگفت شد . پس بفرمود تا فرزند او را به دو باز دادند و با او نيكى بكردند ، آنگاه به كاوه فرمان داد تا او نيز بر آن گواهىاى كه پيشتر نوشته شده بود ، گواه باشد . چون كاوه آن گواهى را بخواند ، بر بزرگانى كه آن گواهى نوشته بودند ، خروشيد و گفت : شمايانى كه هراس از يزدان را با اين كردهء خويشتن ، از دل بيرون ساختيد ، با دل سپردن به گفتار ضحاك و فرمان بردن از اوى ، به سوى دوزخ شتافتيد ، ليكن من نه بر اين گواهى ، گواه مىشوم و نه از شاه در هراس مىگردم . كاوه پس آنگاه خروشيد و از جاى جست و آن گواهى پاره كرد و به زير پا كوبيد و خروشان به همراه فرزندش از كاخ بيرون شد . درباريان كه چنين ديدند ، ضحاك را درود خواندند و به دو گفتند : چرا آن چنان كردى كه كاوه همانند همتاى تو با تو رفتار كند و گواهى ما را پاره سازد و سر از فرمان تو بپيچد ، كاوه آن چنان كينه توز از اينجا برفت كه گويى به تاوان خواهى فريدون آمده بود . ما هرگز كارى زشت‌تر از اين به چشم نديديم . ليك ضحاك ، ايشان را گفت : اينك ، از من بشنويد كه چون كاوه از درگاه پديدار گشت و آوايش را بشنيدم ، گويى ميان من و او كوهى آهنين پديد آمد و نتوانستم در برابر او كارى كنم ، آن زمان نيز كه دو دست بر سر زد ، گويى شكستى بر دل من آمد . اينك نيز ندانم كه از اين پس چه خواهد شد ، چه ، كسى را از راز آسمان ، آگهى نيست . « 1 » چون كاوه از نزد شاه بيرون آمد ، مردم كوى و بازار بر او گرد

--> ( 1 ) - مسكويه اين قسمت از اين روايت را به نحو ديگرى مطرح كرده . وى مىنويسد كه چون كاوه آن سخنان را گفت و ضحاك نيز در برابر او نتوانست حرفى بزند ، مادر ضحاك كه بسيار بدكنش بود ، خشمگين شد و به ضحاك گفت كه چرا ايشان را نابود نكرد و سخنان كاوه و يارانش را پذيرفت . ضحاك در پاسخ گفت : « اينان ناگهان مرا در برابر راستى نهادند و چون بر آن شدم كه سخت گيرم ، راستى چون كوه در ميانه بايستاد و از آنچه مىخواستم بازم داشت . » و مسكويه اين كار را به عنوان تنها كار نيك ضحاك ذكر كرده است . تجارب الامم ، ج 1 ، ص 60 نيز ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 141 - 140 .